ترکیب بند چهارم زینبیه

بند اول


‎گفتم چه برای تو به جا مانده از این عشق

‎فرمود همین عشق ، همین عشق ، همین عشق


‎در باغ خدا گم شده بودیم و خدا خواست

‎ما را به نگاهی بکشانَد به زمین عشق


‎تردید در آیینه ی صاحب نظران نیست

‎وقتی که رسانده ست دلم را به یقین عشق


‎از هر طرفی تلخی و از هر طرفی درد

‎شادا نمکین زخم تو، شادا شکرین عشق


‎تا دوست مرا ساده و آزاده ببیند

‎ دل را به همین حال غریبانه ببین عشق


‎ای جان جهان دست بگیر از من عاشق

‎این یک دو نفس را به کنارم بنشین ، عشق!


‎عشق است نخستین گل روییده در این دشت

‎در راه شهیدان وطن، مذهب و دین: عشق


‎این عشق به هر رنگ و به هر بو شکرین است

‎تا بوده همین بوده و تا هست همین است


‎بند دوم


‎زینب، گل زهرا و علی، خواهر عشق است

‎تفسیر دگرگونه یی از باور عشق است


‎از واقعه ی کرب و بلا تا سفر شام

‎هر شور که افتاده به زیر سر عشق است


‎نامش به تن کاخ ستم لرزه فکنده است

‎چون در رگ او خون پیام آور عشق است


‎امضا شده این خطبه به توشیح امامان

‎بر هر ورقش نکته ای از جوهر عشق است


‎نوری ست در آیینه که نقصان نپذیرد

‎مشکات ، کلامی ست که روشنگر عشق است


‎ شام و شب دیجور کجا و صدف نور

‎این پرده نشین ناب ترین گوهر عشق است


‎خفاش چه می داند از آرامش ققنوس

‎تفسیر تو در آتش بال و پر عشق است


‎ای بال و پر سوخته ات سرمه ی دیده

‎ای عطر سخن، خون غزل، روح قصیده


‎بند سوم


‎پروانه ی دل بال و پرش را نشناسد

‎چون شمع که در شعله سرش را نشناسد


‎چون شعله که وقتی به دل کوه بیفتد

‎فواره ی خون جگرش را نشناسد


‎این شعله ی سوزان که فتاده ست به جانم

‎چون سر بکشد خشک و ترش را نشناسد


‎یک دست جنون است و سراپا همه خون است

‎می تازد و دست دگرش را نشناسد


‎در گرد و غبار سم اسبان چه خسوفی ست

‎حاشا که حسینت، قمرش را نشناسد


‎حیف است که ماه از نفسش نور نگیرد

‎خورشید ، دل شعله ورش را نشناسد


‎حاشا برسد مادر و در جمع شهیدان

‎در لجّه ای از خون پسرش را نشناسد


‎تنها نه فقط همقدم مادرت آمد

‎خواهر همه جا پشت تن بی سرت آمد


‎ بند چهارم


‎یک دشت پر از نور، پر از شور، پر از گل

‎یک قافله آیینه و صد چشم تامل


‎یک دشت پر از بال ملایک،همه خونین

‎یک رود پر از عطر عطش،جام تسلسل


‎یک دست گل لاله و یک دست گل سرخ

‎یک جام گل نرگس و نسرین و گلایل


‎از بوی گلستان همه یک پارچه، حیرت

‎با شوق شهادت همه یک دست، توسل


‎خواهر به هرآنسو که نظر کرد تو را دید

‎عالم همه در حیرت از این صبر و تحمل


‎خواهر گل زهراست ، جز این نیز نشاید

‎این قوم شهیرند به ایمان و توکل


ای کاش بگیرند شهیدانه ز ما دست

‎فردا که همه می گذرند از سر آن پل


‎منظور کرامات شما اهل یقین است

‎هرجا سخن از معجزه ی حبل متین است


‎بند پنجم


‎می خواستم از معجزه از سر بنویسم

‎گفتم که از این قافیه کمتر بنویسم


‎در وسع قلم نیست از این داغ نسوزد

‎در وسع دلم نیست که از در بنویسم


‎از برقع دلسوختگان حرم نور

‎از اشک تو برچادر مادر بنویسم


‎افسوس نشد با کلماتم نم آبی

‎بر حنجر تفتیده ی اصغر بنویسم


‎مگذار که در حسرت دیدار بمیرم

‎بگذار از این شوق مکرر بنویسم


‎از شعر برای حرمش فرش ببافم

‎بر دار رود گر قلم از سر بنویسم


‎ای واژه ی دلتنگ عطشناک به رقص آ

‎تا از رگ و خون، خامه و خنجر بنویسم


‎مولا همه را دیده و می بیند از این پس

‎زینب نفس خون حسین است، همین بس


‎بند ششم


‎هم خواهرم وهم دمم و هم نفسم من

‎ این قافله را مونس و فریاد رسم من


هر صبح که با قافله ها راه می افتیم

‎پژواک غریبانه ی بانگ جرسم من


از مردم کوفی صفت شام بگویم

‎امشب چو به پابوس نگاهت برسم من


‎ای مقصد هر هجرت و ای مونس هر راه

‎بعد از تو پرستوی رها از قفسم من


‎ای خوان تو خون دل و قرآن و تلاوت

‎بر سفره ی تو چشم و دل ملتمسم من


‎ما را که به فرش حرمت راه نباشد

‎در بادیه ها رهسپر خار و خسم من


‎شاعر نه، مسافر نه، اگر دوست پذیرد

‎در جرگه ی عشاق شما ”هیچ کسم” من


‎از فرش تو تا عرش خدا نیم قدم بود

‎افسوس که وسع من و این قافیه کم بود


بند هفتم


‎با ناقه ی دل در سفرم، درسفر اشک

‎خون می چکد از شعله چه آمد به سر اشک؟


‎کی بوده ام این گونه پریشان صحاری

‎چشم که چنین ریخته خون از جگر اشک؟


‎کی رفته ای از دیده که در حسرت رویت

‎آیینه گرفتم به ره چشم تر اشک


‎ای ماه بر این پیکر صدپاره کفن باش

‎ای ماه منم همسفر شعله ور اشک


‎در ماتم گل های به خون خفته ی این باغ

‎در هر مژه ای خیمه زده بال و پر اشک


‎ای کاش نسیمی بوزد باغ عطش را

‎بر گل نم آبی برسد بر اثر اشک


‎هم شاعر و هم کاتب و هم نقش نگار است

‎ای دست مریزاد به صدها هنر اشک


‎آزاده دلا خیل اسیران تو ماییم

‎دلداده ی آیینه ی لبخند خداییم

بند هشتم


‎گل می دهد این دشت در این شعله پیاپی

‎خون می چکد و می دمد از جام ولا می


‎ابلیس ملبس به فتن های عجیبی ست

‎بخل و حسد و تفرقه و سلطنت ری


‎جان ها به فدای لب خشکیده ی اصغر

‎عالم به فدای سر برپاشده از نی


‎در پای تو افتاده سر جمله ی عشاق

‎با قافله سالاری سر، راه شود طی


‎هر گوشه ی این خاک قدم گاه عزیزی است

‎در مکه و شامات و دمشق و حلب و جی


‎می ایستد و هر نفس آیینه ی نور است

‎دنیا به تپش آمده با هر سخن وی


‎ تیغ اسد الله شده خطبه ی زینب

‎کی دیده جهان شیر زنی شعله بیان، کی؟


‎کی بوده جدا جان تو از جان حسینت

‎عالم به فدای لب عطشان حسینت

‎بند نهم


‎هر گوشه ی این دشت از آن مه اثری بود

‎از شعله ی دل در دل آتش خبری بود


‎این غنچه که بی سر به گل سرخ شبیه است

‎نیلوفر لب تشنه ی خونین جگری بود


‎عمامه ی خونین علی را بفرستید

‎هر جا که دل فاطمه با چشم تری بود


‎مجنون تو شد هر که در این دشت قدم زد

‎لیلای تو مجنون دل شعله وری بود


‎آن سر که به سالاری این قافله آمد

‎در مملکت حسن سر تاجوری بود


‎دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

‎بیچاره ندانست که یارش سفری بود


‎ساقی ز لب علقمه بی مشک می آید

‎دل سوخته ای از سفر اشک می آید


‎بند دهم


‎ای شرم جگرسوز که در جان فراتی

‎لب تشنه ی لبیک قتیل العبراتی


‎شرمنده ی لب تشنگی دختر خورشید

‎شرمنده ی سر سلسله ی آب حیاتی


‎ای رودخروشان و پریشان چه نشستی؟

‎در کار فلک نیست قراری و ثباتی


ای شعر حسینی تو نماز شب ما باش

‎ای اشک فرو ریز که تو خمس و زکاتی


سیراب عطش می شوم آن دم که ببارد

‎از تشنگی ات بر لب خشکم قطراتی


‎یک عمر فقط روضه مکشوف نوشتیم

‎بگذار که سربسته بمانند نکاتی


‎عشق و لب عطشان و سر و تیغه خنجر

‎ما و نم اشکی و سلام و صلواتی


‎دل کنده‌ام از دار و ندارم به هوایش

‎جانان من است او دل و جانم به فدایش


‎بند یازدهم


‎بنشین به نظرگاه تماشاگه رازش

‎در وقت سحرهای پر از راز و نیازش


‎زیباست قدم‌های علی وار حسینی

‎زهرایی تسبیح مزین به نمازش


‎زیباست همین دشت پر از لاله ی حمرا

‎عشق است و همین زخم و همین سوز و گدازش


‎زیباست همین آبله های دل خونبار

‎بر پای طلب شوق فرود است و فرازش


‎با قافله سالاری سر می رود از خویش

‎زیباست سفر با همه ی راه درازش


‎زیباست خروشیدن آوای حسینی

‎زیباست دم زینبی و بانگ حجازش


‎در آینه ی کرب و بلا ها کن و هو کن

‎جانم به فدای نفس آینه سازش


‎زیبا شده این واقعه با خطبه زینب

‎آتش زده بر دامن تاریک ترین شب


‎بند دوازدهم


‎بسته ست نفس های زیادی به نگاهی

‎صاحب نظرا با نظر لطف نکاهی


‎حاشا که درین میکده بی یار بگردی

‎حاشا که ازین میکده جز یار بخواهی


‎نازک دلی شاعری و سایه ی مهتاب

‎ماییم : پر شاپرک بسته به آهی


‎آهی که ازین ناله ی شبگیر برآید

‎بگشوده ازین بیت به دیدار تو راهی


تا بوسه بر آن ماه عجب راه درازی است

‎خرما ندهد نخل به روزی و به ماهی


آن روز تماشای جمالش چه بهشتی است

‎آن روز چه روزی است ! چه صبحی! چه پگاهی!


ای باغ تو لبریز ز قمری و قناری

‎مگذار ز باغت رود این کفتر چاهی


‎جانم به تمنای تو با چشم تر افتد

‎یک مصرع این شعر اگر در نظر افتد


نغمه مستشارنظامی

/ 0 نظر / 56 بازدید