شب است،پیر و جوان می روند و می آیند
فرشته ها نگران می روند و می آیند
شبیه ساعت سرخی دو ماهی قرمز
میان حوض زمان می روند و می آیند
دری که سوخته باشد چگونه بسته شود؟
چنان که سینه زنان می روند و می آیند
گلی که خم شده از زیر چشم می بیند
که غنچه هاش چنان می روند و می آیند-
که شانه های پدر در سکوت می لرزند
و درد و اشک نهان می روند و می آیند
-(زمان کم است علی جان وصیتی دارم...)
دو چشم خسته تان می روند و می آیند
صدا صدای تو اما غریب و محزون است
و لحظه ها که دوان می روند و می آیند
به روی گونه تو رد محو لبخندی ست
پس آیه ها به زبان می روند و می آیند
و بعد بغض فرو خفته ای که می ترکد
و رودهای روان می روند و می آیند
به روی دوش تو را می برند تا دریا
و قرن ها پس از آن می روند و می آیند
و قرن ها پس از آن،دسته دسته چلچله ها
به سوگ یاس جوان می روند و می آیند
به عشق توست اگر از زمین نمی کوچند
که عاشقان زجهان می روند و
می آیند!
نغمه مستشار نظامی
عصر فاطمیه...
سالهاست
از میان کوچه های کربلا،نجف،دمشق
بی صدا عبور می کنی
زخمهای کهنه را مرور می کنی
عصرهای پنجشنبه بی گمان
قبل از آمدن به کاظمین و سامرا
دل به خلوت مدینه می زنی
آه ای غریبه ای که نسبتت به مادری عزیز می رسد
عصر فاطمیه در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟
نغمه مستشارنظامی
بانو کبوتری بود!
در را ببند فضه،جارو بکش زمین را،
تا هیچکس نفهمد دیشب کبوتری رفت
خاکستر پرش را از روی خاک بردار،
تا خاکیان نفهمند از خانه آن پری رفت
امروز چشم خورشید آیینه غزل نیست،
بانوی مهربانی دیگر در این محل نیست
آیینه ها شکسته،دست بهار بسته،
خورشیدمان به سمت دنیای دیگری رفت
چیزی به شب نمانده،سجاده را بیاور،
آن آیه های بر خاک افتاده را بیاور
باید جهاز او را،چادر نماز او را ،
تحویل دخترش داد،وقتی که مادری رفت
در را ببند فضه دیگر کسی نیاید،
دشمن به جشن در این دلواپسی نیاید
دیگر کسی به جز غم در را نمی گشاید،
جان مجسمی سوخت،روح مصوری رفت
در کوچه های بن بست تکرار می شود درد،
در چاه های متروک انبار می شود درد
در خواب می رود عشق،بیدار می شود درد
در را ببند! مادر از راه بهتری رفت!
نغمه مستشار نظامی
گفته بودند تو نمی آیی، شک نکردم خودت قضاوت کن
حق من را که سال ها این جا، منتظر بوده ام رعایت کن
گفته بودند بین یارانت، جای یک دختر دهاتی نیست
باشد آقا فقط همین یک بار، چند لحظه قبول زحمت کن
دل من شور می زند آخر، که مبادا دل شما تنگ است
درد دل هم نمی کنی با من، لطف کن لااقل نصیحت کن
من همیشه به یادتان هستم، پای شالی، کنار گندم زار
اگر از این طرف گذر کردی، با درختان باغ صحبت کن
پدرم گفته بود بعد از من، تو نگهبان باغ ها هستی
باید این سیب ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقت کن
در بهاری که می رسد از راه، آخرین مرد می رسد ناگاه
دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن
نغمه مستشار نظامی
نسیمی آمد و گلبرگها تکان خوردند
بهار از همه دختران جوان تر بود!
صدای روشن گنجشکها خبر می داد
که از سه خواهر خود نیز مهربان تر بود!
نسیمی آمد و رقص شکوفه ها در باد
به طبع شاعری خاک ناخنک می زد
و از شنیدن صدها هزار شعر لطیف
نگاه شبنم و چشمان آسمان تر بود
اقاقیا غزل تازه خودش را خواند
به ارغوان جوان زیر لب سلامی کرد
اگر چه طبع صنوبر ظریف بود ولی
بنفشه از همه در عشق نکته دان تر بود!
بنفشه شعر نخواند و سکوت کرد ولی
به روی دفتر گلبرگ خود کبود نوشت:
کسی که سرخ ترین شاه بیت را نوشید
شقایقی ست که بی نام و بی نشان تر بود!
شقایقی که نخستین سلام سرخش را
به پیش پای نسیم بهار فرش انداخت
شقایقی که غزلهای عاشقانه او
به روی دفتر گلبرگهای پرپر بود!
نغمه مستشار نظامی
جهان نبود و تو بودی نشانه خلقت
همای اوج سعادت به شانه خلقت
جهان نبود و خدا با تو گفتگو می کرد
به حسن خاتمت از آستانه خلقت
فرشته ها صلوات و درود می گفتند
به خاندان تو در کارخانه خلقت
جهان و هرچه درآن پیش تار مویت هیچ!
چگونه از تو بگویم بهانه خلقت؟!
برای از تو نوشتن اجازه با عشق است
همیشه حرف و مضامین تازه با عشق است
خدا سری به زمین زد،سری زدی به زمین
دلش برای زمین سوخت،آمدی به زمین
تو آمدی به جهانی که عشق را کم داشت
هزار پنجره از آسمان زدی به زمین!
از آسمان که به جز چند طرح زود گذر
ندیده بود مگر نقشی از بدی به زمین
به یمن آمدنت مژدگانی آوردند
سبد سبد گل سرخ محمدی به زمین
به یمن آمدنت سنگ مهربان می شد
چهان پیر پس از قرنها جوان می شد
بهار عطر تو را در گلابدان می ریخت
زلال نام تو را در دل جهان می ریخت
دو بال داشت به پهنای آسمان و زمین
فرشته ای که مکان را به لامکان می ریخت
"بخوان به نام خدایت که خلق کرده تو را"
هزار مژده و معنا ازآن "بخوان" می ریخت
جهان چه داشت اگر روشنایی تو نبود
چگونه از سر گلدسته ها اذان می ریخت؟!
بهشت چیست به جز آفتاب چشمانت
گرفته است زمین را عقاب چشمانت
"ستاره ای بدرخشید و …"آن ستاره تویی
ستاره ای که به آن می شود اشاره تویی
ستاره ها و زمین دانه های تسبیح اند
و خیر اول و آخر در استخاره تویی
زمین کتاب خودش را دوباره می خواند
به هرکجا برسد مقصدش دوباره تویی
بدون نور تو راهی به سمت پایان نیست
بتاب بر سر دنیا که راه چاره تویی
بتاب آینه گردان آشنایی ها
بتاب روشنی هر چه روشنایی ها
دعای حضرت آدم قسم به نام توبود
نجات نوح پیمبر به احترام تو بود
عصای حضرت موسی به نامت آذین داشت
دم مسیح مسیحایی از سلام تو بود
خلیل دوش به دوش تو رفت در آتش
که شعله "بَرد و سلام" از طنین گام تو بود
اگر عزیز جهان بود یوسف از خوبی
اسیر حسن تو دلداده کلام تو بود
بیا سری به درختان پیر باغ بزن
به روی شانه شان چارده چراغ بزن
علی پس از تو چراغ ولایت عشق است
کنار حضرت کوثر که آیت عشق است!
دو چلچراغ،دو سرو جوان باغ بهشت
که راز خلقت آنها امامت عشق است
دوازده غزل سبز ناکرٌر ناب
که هرکدام به نحوی روایت عشق است
کسی شبیه تو می آید از اهالی نور
کسی که آمدن او نهایت عشق است!
نهایت همه خوابهای خوب تویی
چراغ روشن دنیا پس از غروب تویی!
تقدیم به ضامن آهو «امام رضا(ع) به امید شفاعت»
«مهمان»
شنیدند مردی به ایران میآید
که از لهجهاش لحن قرآن میآید
قدم بر زمین میگذارد، تو گویی
در این دشت خشکیده باران میآید
خدا گندم از خاک میپروراند
کبوتر، کبوتر فراوان میآید!
بپاشید و قسمت کنید و بروبید
گل و نقل و آئینه، مهمان میآید
میآید، و آمد و مهمان ما ماند
از آن جمله سبز، از آن «میآید»
و مهمان ما مانده مهمان غربت
شهیدی که با زخم پنهان میآید!
نفهمیدی ای شعر، ای درد کهنه
چرا زعفران از خراسان میآید؟!
چرا زعفران از... چرا از خراسان
پس از قرنها، صوت قرآن میآید؟
* نغمه مستشار نظامی
شوق وصال داری ازین شوکران بنوش
مثل پدر درست زمان اذان بنوش
یک جرعه سمت مسجد کوفه نگاه کن
یک جرعه هم به سمت گل بی نشان بنوش
وقتش رسیده تا جگرت خون به پا کند!
یک جرعه با نیابت لب تشنگان بنوش
وقتی کنار علقمه دیدی دو دست سرخ
با مشک تشنه اشک بریز و از آن بنوش!
از کربلا به شام ببر خون تازه را
این جرعه را کنار یتیمانمان بنوش!
یک جرعه را به خاک بریزان و سجده کن
در سجده از طراوت هفت آسمان بنوش
وقتی به چند جرعه آخر رسید شعر
آهسته...جرعه جرعه... شهادت بخوان،بنوش
آن جام را رها کن و این جام تازه را
از دستهای سبز امام زمان بنوش!
*
نوشیده ای و واعطشا گریه می کنی
گمنام در لباس عزا گریه می کنی
*
ماه از دل شکسته تو تا خبر گرفت
پشتش هلال تر شد و نام صفر گرفت
وقت سسفر رسید و کسی آب هم نریخت
پشت کبوتری که غریبانه پر گرفت
تنها تر از بقیع به دورت طواف کرد
خاکی که اسمان تو او را به بر گرفت
زهر،از خجالت تو عرق کرد در سبو
جوشید و در دهان تو طعم شکر گرفت
از شش جهت نشانه گرفتند عشق را
تابوت تیر خورده دلش را سپر گرفت
خواهر چه قدر کرب و بلا پیش چشم داشت
وقتی سراغ داغ تو را از جگر گرفت!
این داغ سالهاست درین خاک مانده است
این شعله بارهاست که در خشک و تر گرفت
#
روز تقارن سفر آفتاب و ماه
خورشید بیست و هشتم ماه صفر گرفت!
نغمه مستشار نظامی
چهل طلوع... چهل صبح زرد بیخورشید
زمین! به دور مدارت نگرد بیخورشید
چهل غروب، چهل شط خون سرگردان
که از مدار زمین گشته طرد بیخورشید
صدای شیهه اسبی است .... در افق گم شد
ستاره گفت به او: برنگرد بیخورشید
بهار سبز صبوران، بهشت نامریی
طلوع کن که جهان مانده سرد بیخورشید
هنوز دامنه دارد اصالت دردت
هنوز دامنه دارد نبرد با خورشید!
نغمه مستشارنظامی
گاهی اگربا ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی؛
گاهی اگر در چاه مانند پدر آه!
اندوه مادر را شکایت کرده باشی؛
گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت، استراحت کرده باشی؛
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی؛
در سال های سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی؛
حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی؛
یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود، حدیثی را روایت کرده باشی؛
یا در میان کوچه های تنگ و خسته
نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی؛
پس بوده ای و هستی و می آیی از راه
تا حق دل ها را رعایت کرده باشی؛
پس مردمک های نگاه ما عقیم اند
تو حاضری، بی آنکه غیبت کرده باشی!
نغمه مستشار نظامی
.: Weblog Themes By Pichak :.
